تبليغاتX
رد پای عشق

این داستان زندگی دوست خوبم ازاده علیزاده است...

 

بهار است

اینرا چشمان سبزت می گوید

اما چه سروهایی اینجا بودند

چه سپیدارهایی

باد در کوچه پیچید

کدام جنگل؟

فروردین،دی است

وشهابی سرنگون

بر پیکر این خاک سیاه

کودکی گشت یتیم

مرغکی گشت حرام

اسمان فریاد کن

لقمه نانی خشکید

دختری چشم ابی

                         انطرف نابیناست

جغدی از راه رسید

روی ان بام سفید

خانه ای گشت سیاه

لاشه ها بسیارند

لاشخور ها بسیار تر

اینجا تهران است

 

 

                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:9 توسط میلاد |


تنها يک سقوط است

 که

جاذبه زمين مسئول آن نيست

 فرو افتادن در عشق

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:31 توسط میلاد |


 درون سینه آهی سرد دارم

 

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

 

 ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟

 

همی دانم دلی پر درد دارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:30 توسط میلاد |


 اگر شبي از شبهاي زمستاني،

 مسافري به اميد گرماي نگاهت به تو پناه آورد

 تنهايش نگذار.

 شايد

در گرمترين روزهاي تابستان

 به خنکي لبخندش محتاج شوي

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:28 توسط میلاد |


 كسي را كه دوست داري ،

 تو را دوست نمي دارد ...

كسي كه تورا دوست دارد ،

 تو دوستش نمي داري ...

 اما كسي كه تو دوستش داري

و او هم تو را دوست دارد ...

 به رسم و آئين هرگز

به هم نمي رسند ...

و اين رنج است

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:26 توسط میلاد |